تبليغاتX
کونو قوامین لله شهدا بالقسط ...
بسم رب المهدی (عج)

سفرنامه ی کربلا و نجف-۶

اتوبوس، ولوویی قدیمی است با رنگ سبز تیره.همه سوار شده ایم ،آرام راه می افتیم. من و خاله باز هم کنار هم نشسته ایم.از ماجراهای سفر همدانم برایش می گویم. چند دقیقه پس از حرکت می ایستیم.پرده را کنار می زنم،وانت نیسانی با چند نفر مسلح عراقی در رفت و آمدند.کاروان ما 6 اتوبوس است،تا اینجا جدا از هم آمده بودیم، اما از اینجا به بعد باید با هم باشیم.اینجا عراق است ، یک کشور اشغال شده. منتظر می شویم تا هر 6 اتوبوس کنار هم ردیف شوند.این وانت هم که اینجاست برای اسکورت ما آمده است.در اتوبوس باز می شود و جوانی عراقی چابک بالا می پرد،اسلحه اش را روی دوشش می اندازد و روی صندلی جلو می نشیند،برای امنیت ما آمده.

  کولر اتوبوس روشن است و کمی از گرمی هوا می کاهد.پرده ها کشیده است اما خورشید از بعضی روزنه ها سرک می کشد.ساعت نزدیک 1 است و نمی دانم اذان را گفته اند یا نه.تشنگی غالب نشده که حاج آقا عابدی و پسرش،مهدی، دست به کار می شوند.یکی از جوانان اتوبوس،محسن، هم به یاریشان آمده.حالا هر کدام یک لیوان یک بار مصرف داریم."خیلی ممنون" به سقا می گویم که لیوانم را پر آب می کند.به جاده چشم دوخته ام.راه برایم غریبه است،اما انتهایش مرا می خواند.راننده بی احتیاط می راند و دست اندازها شوکه کننده است."یا ابوالفضل"یکی از همسفران از ترس می گوید.جاده دوطرفه است و راننده به خط خود اکتفا نمی کند." ببین آسفالتا از گرما چی شده!"به خاله می گویم. تو رفتگی های عجیبی دیده می شود که گهگاه اتوبوس را به کام خود می کشد و راننده برای فرار از آنها به چپ منحرف می شود. لیمویی را که خاله داده می خورم خوابم می برد.

  با گرمی هوا و اینکه از حرکت ایستاده ایم چشمانم را به سختی باز می کنم.به نظر می رسد همه مانند من تازه بیدار شده اند."نماز و که خوندین زود بیاین که دیر نشه، که نهار هم در خدمت باشیم ..."حاج آقا عابدی می گوید و آرام از اتوبوس پیاده می شویم.داغ است،هم هوا و هم آب.با آب تقریبا جوش آماده ی حضور در برابر خدا می شویم. "مطعم" کنار جاده است، همان غذاخوری خودمان، یک سالن موکت شده که البته الان خبری ازغذا نیست.کولر آبی در انتها با سر و صدا در حال کار است.کسانی که زودتر آمده اند نا منظم به نماز ایستاده اند.با انحراف 45 درجه ای روبروی در که بایستیم می شود سوی قبله. با مادر به انتهای مطعم می رویم."الله اکبر" به تناوب شنیده می شود و هر بار زائری قامت می بندد.

                                                                                           ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 22:51 |

 

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 21:35 |
بسم رب المهدی (عج)

یکی از دوستانم مطلب جالبی برایم ایمیل زده بود.از خواندنش هیجان زده شدم و آن را اینجا می آورم:

بازمانده! شما

بازمانده! شما آنموقع چند سال دارید؟

پس از سخنرانی رئیس جمهور در حرم امام راحل (ره) ذهنم به شدت با موضوع پنج بازمانده ی جنگ ایران و عراق یا به تعبیر مرحوم سعادتی، جنگ ایران و جهان استکبار ، مشغول است .

امشب رئیس جمهور از نسل امروز به عنوان تابعین و از این پنج تن به عنوان اصحاب بلافصل امام خمینی (ره) نام برد که هر دم و بازدم شان در این هستی مغتنم است و باید خاطراتشان ثبت شود. او درگذشت حمید سعادتی را که سال گذشته بر اثر کهولت سن از میان ما رفت ، زنگ هشداری برای اصحاب رسانه خواند  و تاکید کرد که همگان باید قدر مسعود سعیدی ،سید احمد حسینی ، جواد محمدی ، محمود داداشی و عزیزالله اسلامی را بدانند . همچنین وی از محققان و تاریخ نویسان خواست تا رنج سفر به محل سکونت آنها را به جان بخرند و در ثبت حقایق دفاع مقدس ملت ایران از هیچ تلاشی دریغ نورزند .

یکی از هزاران حاضر در صحن حرم حضرت امام (ره) ،رضا دستوری ، پانزده ساله بود که چفیه بر گردن داشت و در تایید این حرفها با هیجان زیادی تکبیر سر می داد . پس از سخنرانی رئیس جمهور به سراغش می روم و علت هیجانش را می پرسم . در پاسخ می گوید :"ما شانس آوردیم که با این پنج نفر در یک عصر و زمان زندگی می کنیم و باید قدر این فرصت را بدانیم . راستش  من خیلی دلم می خواهد یکی از این مردان شجاع را که در آن نبرد افسانه ای حضور داشتند از نزدیک ببینم." پدر رضا هم که با لبخندی حرفهای پسرش را تایید می کند ، می گوید :"از فوت امام خمینی (ره) 77 سال می گذرد  و از پایان جنگ78 سال ، و امثال رضا آخرین نفراتی هستند که مردان جنگ را درک می کنند و این ادراک مسئولیت می آورد . باید بتوانند این حلاوت را برای فرزندانشان توصیف کنند تا پلی شوند بین اینها و آنها ."

امروز چهاردهم خرداد 1444 است وبنا دارم بحث شب گذشته را با بعضی دیگر از زوار مرقد امام (ره) مطرح کنم و سراغ جوانی می روم که آستینهایش را به نیت وضو بالا زده است اسمش را می پرسم ، می گوید :"محسن". می پرسم محسن جان از جنگ دهه ی شصت قرن گذشته چه می دانی؟ می گوید:"در کتابهای درسی چیزهایی خوانده ام " . و دیگری که عبدالله نام دارد می گوید:" در یادواره های شهدا شرکت می کنم . " از سارا که دختری جوان است می پرسم ، می گوید :"کتابهای زیادی در مورد شهدا خوانده ام"و فاطمه که کنار او ایستاده نیز همین پاسخ را می دهد .جاالب است که همه آرزوی دیدار با یکی از این پنج بازمانده ی جنگ را دارند. خانمی تقریبا چهل ساله در گوشه ای از صحن، سلام آخر نمازش را می گوید و من از او می پرسم با رزمنده های آن دوران برخورد داشته ای؟ می گوید:"چند تایی شان را دیده ام . یکی شان همسایه مان بود و یکی شان از فامیلهای دورمان . بعضی هم در دوره ی دانشجویی آمدند دانشگاه ما . االبته همگی فوت شده اند . اتفاقا یکی شان جانباز بود." محمد تقی 53 ساله نیز رزمنده های بسیاری را دیده است  . او حتی یکی ازجانبازان شیمیاییی را در کودکی اش دیده .پیرمرد  و پیرزنی که از راه رفتنشان مشخص است که از پا درد رنج می برند ، آرام آرام به سوی ضریح امام (ره) می روند :

-        متولد چه سالی هستی پدر جان؟

-        1367 .

-        یعنی همان سالی که جنگ تمام شد؟

-        دو ماه قبل از پذیرش قطعنامه .

-        و شما مادر جان؟

-        1372 .

-        پدر جان ! پس شما رزمنده های زیادی را دیده اید ؟

-        بله ولی حیف که پدرم را به یاد  ندارم.

-        چطور مگر؟

-        پدرم در عملیات مرصاد شهید شد.

...

امروز چهاردهم خرداد 1446 است . ساعت دو و نیم بعد از ظهر . حیف شد ، اخبار را دیر گرفتم ، خبرهای حرم را گفته است . " به ادامه ی خبر ها توجه کنید. در هفتادوهشتمین سال عروج روح خدا ، روح آخرین یادگار دوران دفاع مقدس مسعود سعیدی پرواز کرد و خود را به امام و شهیدان رساند...  "

                                   محمدرضا دهشیری - ماهنامه ی امتداد – شماره ی 18


ان شاءالله به زودی ادامه ی سفرنامه ی کربلا و نجف را خواهم آورد.

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 0:48 |
بسم رب المهدی (عج)

سفرنامه ی کربلا و نجف-۵

با بی نظمی و آشفتگی از در میله ای عبور می کنیم، آنهم با عجله. تقریبا در جابجایی ساک ها عنصری خنثی هستم. یکی از دوستان پدرم که با خانواده اشان آمده اند سنگین ترین ساکمان را می برند."خیلی ممنون" چیز دیگری ندارم که بگویم.پدرم هم در رفت و آمد برای جابجایی بارها هستند،من هم دست به کار می شوم.این طرف مرز به جای چرخ دستی و ترولی بازار گاری های چوبی داغ است.مردان عراقی که گاری ها را می رانند صورت هایشان را از گرما کاملا پوشیده اند وبعضی عینک دودی هم زده اند.تا به زیر سایه بان این طرف برسیم راه زیادی است،به سرعت عبور می کنیم تا به سایه پناه ببریم.زیر سایه بان هم تعدادی گروه که رفته اند منتظرند.این طرف هم به طور نمادین ساک ها را می گردند.چند ردیف صندلی موازی می بینم.مردم به سرعت روی صندلی ها پخش می شوند.یونیفرم پوشان عراقی درباره ی اینکه از چه محدوده ای جلوتر نرویم چیزهایی می گویند و از اینکه خیلی ها متوجه نمی شوند بر می آشوبند،با تحکم حرف می زنند،شاید هم ما زبان عربی را خوب نمی شناسیم(؟).خانمی می گوید"چقد معطلمان می کنند، باید یه چیزی هم دستی بهمون بدن ،تو این وضعیت جنگ زده آمده ایم کشورشان!".

  آب! باز هم تشنه شده ایم."من آب می آرم، شما بشینید"به مادر و بقیه می گویم و راه می افتم. بعضی از این یونیفرم پوشان مرا یاد عراقیان فیلم های جنگی خودمان می اندازند،صورتی تیره با قدی بلند و سبیل،بدون محاسن.آب سرد کنی روبرویمان است."نه!" با خودم می گویم،از گرمی آب شوکه شدم."گفتم چقدر دورش خلوته ها!"با خودم زمزمه می کنم.پشت اولین ردیف صندلی ها سه کلمن آبی رنگ است،یکی از کلمن ها آب دارد و دمایش برای خوردن قابل تحمل است.گروه ها کم کم به صف می شوند و حرکت می کنند، اما این بار صف خانم ها و آقایان جداست، افسر عراقی به سختی به همه می فهماند که خانمها این طرف،آقایان آن طرف.تازه عادت کرده بودیم به ترتیب لیست بایستیم.کاروانی از شیراز جلوتر از ما حرکت می کنند. اینجا الویت با صف خانمها است.

  چند ساختمان یک طبقه روبروهست که وارد یکی از آنها می شویم تا آنجا هم باید با آفتاب کنار بیاییم.باد کولر گازی که به صورتم می خورد نفسی می کشم،الحمدلله، حالا نوبت چک گذرنامه از این سو است.از در روبرو که خارج می شویم باز گرما به سویمان هجوم می آورد، از گرمی هوا سردم می شود.چند اتوبوس عراقی پارک کرده و آماده اند،مانده ایم کدام را سوار شویم ،راننده ها آمده اند و به قول خودشان اسم "معلم"مان را می پرسند،فارسی اش می شود همان مسئول کاروان یا اتوبوس.جلوی شیشه ی هر کدام اسم یکی از مسئولین است.حاج آقا عبادی می آید. قسمت بار اتوبوس باز است.بسم الله،این مرکب ما تا نجف است. 

                                                                                                     ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 1:46 |
بسم رب المهدی (عج)

"پیرمردی ۹۰ ساله به پسرش می گفت٬ وقتی انگلیسی ها ایران را اشغال کرده بودند نمی گذاشتند حتی باتری ماشینی را بدون اجازه اشان تعویض کنیم و حالاما موقعیتی داریم که لرزه بر تنشان بیندازیم٬قدر این زمان را بشناس."

شاید خیلی از شما هم با دیدن فیلم "مدار صفر درجه" مانند من این را گفته باشید که خوب شد من آن زمانها نبودم تا این وضعیت را شاهد باشم.

سفرنامه ی کربلا و نجف-۴

  بعضی به کربلا می روند و بعضی از آن باز می آیند، ایرانی و عراقی.از گرمای هوا بی حال شده ام وسیله ی خنک کننده ای هم نیست، همه به سایه پناه برده اند. زیر سایه بان ها تعدادی نیمکت فلزی گذاشته اند و یک ساختمان نمازخانه هم دیده می شود.ساعت حدودا 9 است.در نمازخانه بسته است، با خاله دنبال کسی می گردیم که در را برایمان باز کند تا کمی استراحت کنیم، بی فایده است. روی یکی از صندلی ها می نشینیم و لیمو ترش قاچ شده ای را با چشمان تنگ شده و لبخند می خوریم،"برا جلوگیری از گرما زدگی خیلی خوبه" من می گویم و خاله با سر تایید می کند. اطراف منبع آب لحظه ای خلوت نمی شود، چندین بار بر سر و صورتم آب می ریزم ، حتی نمی فهمم که کی خشک شده، صلی الله علیک یا ابا عبدالله.   

   50 متر بعد از سایه بان ها ساختمانی آجر سه سانتی است که به نظر، ما اینجا منتظریم تا برای چک کردن گذرنامه از آن عبور کنیم ، انتهای آخرین سایه بان چند نفر ایستاده اند و اعضای هر اتوبوس را صدا می کنند تا به ترتیبی که در لیست دارند بایستند. مادرم کنار ساک ها روی صندلی تاشوای که با خود آورده نشسته و ما ایستاده ایم،به شوخی می گویم " فضل الله المجاهدین علی القاعدین "، می خندیم. شماره ی من در لیست 6 است. ما تقریبا آخرین گروه ها هستیم که آماده ی رفتن می شویم.صف عراقی ها جداست.با بارها از کنار ساختمان آجر سه سانتی عبور می کنیم و در انتهایش وارد اتاقی می شویم.اینجا چند جایگاه چک گذرنامه وجود دارد.خیلی مانند فرودگاه وسواس به خرج نمی دهند، ساک ها هم که اصلا بازبینی نمی شود.فکر کنم کم کم داریم از ایران خارج می شویم. بعد از خروج از این قسمت وارد محوطه ی کوچک تری می شویم که سایه بان مستطیلی دارد همان جمعیت آن طرف حالا اینجا هستند.به سختی از لابلای جمعیت می توان عبور کرد.

  منتظریم که از در میله ای کوچک و رنگ نخورده ی روبرویمان وارد عراق شویم. هنوز کسانی که زودتر از ما آمده اند در انتظارند. تشنگی مرا به تکاپو می اندازد که آب پیدا کنم.سمت راست،آنجا که سایه بان تمام می شود دری است،کنجکاو می شوم محوطه ای تقریبا خالی است،با سایه بان و صندلی،چند نفر ازهمسفرانمان آنجا هستند. 4 آب سرد کن هم به من چشمک می زنند.

-"بیاین این طرف خالیه،آب هم هست"به همسفران می گویم و با ساک ها به آن سمت می روم.

  اینجا قسمت ورودی به ایران است ، تک و توک از عراق وارد می شوند.به سرعت این کشف جدید هم مملو از جمعیت می شود.سرحالترم و چندین بار برای "قاعدین!" آب آوردم. از این رفت و آمد برای آوردن آب لذت می برم. بساط لیمو ترش هم به راه است.مدتی است اینجا ییم و خبری از رفتن نیست." تقصیر آمرکایی هاس، فعلا راه نمی دن بریم " این جمله به گوشم می خورد. پشت آب سرد کن ها با دری آهنی جدا شده پدرم از در که قفلش باز است داخل می شود.ساعت حدود 12 است ، دیگر قرار است از صفر مرزی رد شویم ، همه به جنب و جوش می افتند .می روم آب بخورم که به پشت آب سرد کن ها نگاه می کنم،چند پریز بی استفاده ،و موبایل پدرم به شارژ است.

                                                                                                    ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 16:38 |
بسم رب المهدی (عج)

به زیارت حضرت فاطمه ی معصومه رفته بودم.

یا فاطمه! اشفعی لنا فی الجنه.

سفرنامه ی کربلا و نجف-۳

  از همه می خواهند که سوار اتوبوس شوند تا به سمت مرز حرکت کنیم،چون چک کردن گذرنامه ها به صورت گروهی است.کمی که در اتوبوس معطل می شویم خوابم می برد. با صحبت دو سه نفر از خواب می پرم.

  -"این حاج خانم باید تو این اتوبوس باشند"  مردی از پایین اتوبوس می گوید.و خانم مسنی به سختی از پله های اتوبوس بالا می آید، رویش را گرفته و  روی صندلی جلو کنار مسئول اتوبوسمان ،حاج آقا عبادی، می نشید.احساس غریبی می کند. انگار زمان طولانی است که اینجا متوقفیم و به نظر مشکل حل شده است.اتوبوس آرام می پیچد وبه راه می افتد.

  -" خاله! چی شده؟". من خواب آلوده می پرسم، و خاله سرک کشان جواب می دهد که این بنده ی خدا با دوستش که تقریبا هم سن و سال هستند با هم ثبت نام کرده بودند و انگار پاسپورت یکی دیر رسیده حالا باید در اتوبوس های جداگانه باشند.

   آفتاب روی زمین پهن شده که از بلواری عبور می کنیم ، بعد از یک بازدید کوتاه از روادید جمعی اتوبوس وارد جاده ای می شویم که صف طویلی از کامیون هاو تریلرها در آن نظرم را جلب می کند، نگران می شوم که ما هم آیا باید در این صف تقریبا بی انتها(!) بایستیم که اتوبوس ما از طرف چپ سبقت گرفته و همه ی صف را طی می کند اطراف جاده از گیاه تهی است ولی چند پرنده کوچک گاهی روی آسفالت و گاه در دشت کنار جاده تمرین پرواز می کنند،دوستشان دارم.بار بعضی کامیون ها آجر است و بعضی سیمان وبعضی را هم متوجه نمی شوم چه هستند.بازار صادرات داغ است.به ابتدای صف که می رسیم اتوبوس متوقف می شود و یک سرگرد جوان ایرانی وارد اتوبوس می شود."خسته نباشید !شما الان به سمت صفر مرزی می رید اونجا وقتی از قسمت بازدید گذرنامه عبور می کنید مواظب باشید که مهر خروج را حتما برای شما بزنند و موقع برگشت هم مهر بازگشت ، اگر فراموش کنید و به شهر خودتون باز گردید و بخواهید از کشور دوباره خارج بشید باید بیائید اینجا تا برایتان مهر بزنند و... ،سفر خوبی داشته باشید، التماس دعا و خدانگهدار" سرگرد خطاب به ما می گوید و با لبخندی از اتوبوس پیاده می شود و دوباره به راه می افتیم و این بار در یک محوطه ی باز متوقف می شویم.

  -" همه ی وسایلتان را از اتوبوس بردارین، اینجا باید پیاده از صفر مرزی رد شیم ، پس چیزی جا نمونه!"حاج آقا عبادی می گوید و همه به جنب و جوش می افتیم.ساک ها و کیف ها را در آورده ایم و زیر آفتاب پر قدرتی که چشمانم را تنگ کرده ایستاده ایم که چند مرد با چرخ دستی به سمتمان می آیند. از کنار اتوبوس به سمت قسمتی می رویم که با دیواری آجری و دری میلی ای جدا شده، در میله ای باز است و مردم در رفت و آمد هستند، راه زیادی از کنار اتوبوس نیامده ایم ولی نمی گذارند چرخ دستی وارد شود دوباره ساک ها را روی زمین می گذاریم. چند ساختمان کوتاه قد و چندین سایه بان بزرگ آهنی روبرویمان است. تعدادی از مردهای کاروان با ترولی به سمت جایی که ساک ها را روی هم ریخته ایم می آیند ،از در میله ای که وارد می شویم سمت راست به نظر ساختمان های اداری هستند و روی دیوار آجری این طرف سیم خاردار کشیده شده و چند دیش بزرگ ماهواره هم دیده می شود.مردم زیر سایه بان ها جمع شده اند.

                                                                                                    ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در چهارشنبه 10 مرداد1386 و ساعت 10:25 |
بسم رب المهدی (عج)

سلام

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا             که به ماسوا فکندی همه سایه همارا

با اینکه شعری است که همه شنیده ایم٬ اما چون امام علی (ع) دوستش دارن ٬ من هم آوردم٬عید ۱۳ رجب بر همه مبارک باد!(نبودم که زودتر تبریک بگم!)


یک سال و نیم دوری از برادر چه سخت بود!

نیمه ی رجب شاید عید زینب (س) باشد!

سفرنامه ی کربلا و نجف-۲

  دیگر هوا روشن شده و همه از یک خواب در حال حرکت احساس کرختی دارند.اتوبوس می ایستد ،به اطراف نگاه می کنم شهر کوچکی به نظر می رسد." اینجا کجاست؟ "از خاله ام می پرسم که کنار من از پنجره بیرون را نگاه می کند. "فکر کنم مهران باشد."از بیرون اتوبوس صدای جر و بحث دو مرد می آید، همه کنجاو می شوند ببینند چه مشکلی پیش آمده ، سر در نمی آوریم ." تو سفر های زیارتی انگارشیطون بیشتر شیطونی می کنه!" یکی از همسفران می گوید.نزدیک است با هم گلاویز شوند، پدرم برای پا در میانی می رود.جدا می شوند.تقریبا همه از اتوبوس پیاده شده اند و از هوای آزاد و زمین نا متحرک بهره می برند. صف طویلی از اتوبوس ها تشکیل شده و معلوم نیست به کجا ختم می شود."سریع تر بیائید برای صبحانه اگر دیر آماده شید خیلی معطلی داره، صف اتوبوس ها رو که می بینید، یا علی.." از مسئولین کاروان است.به دنبالش پیاده به راه می افتیم.گوشه و کنار مردم از اتوبوس ها پیاده شده اند و صبحانه می خورند،در امتداد بلواری که اتوبوس در آن پارک شده در حرکتیم و یک میدان را رد می کنیم.خانه های اطراف اکثرا یک طبقه اند،درختان اکالیپتوس با باد ملایم گرمی تاب می خورند.

  به ردیف خانه های ناموزونی که اکثرا رو ساختی کج و معوج با درهای آهنی و زنگ زده دارند می رسیم.در خیلی از آنها باز است و عده ای در رفت و آمد هستند .دیوارهای خانه ها بی سلیقه شکل گرفته. به داخل یکی از همان ها راهنمایی می شویم ."اینجا همه خانوم هستید راحت باشید، الان صبحانه می رسد ، بفرمایید..." از مسئولین کاروان است. گرمای هوا کلافه ام کرده.از در آهنی سبز رنگ خانه که دیوارهایش سیمان سفیدی خورده وارد می شویم ، خانه جنوبی است و بعد از حیاط موزائیک پوش آن دو اتاق در کنار هم قرار دارد،وارد اتاق سمت چپی می شویم ، موکت اتاق آجری رنگ است و کولری پر صدا در حال کار است، به پشتی لم می دهم و احساس آرامشی وجودم را پر می کند. 12 نفری که در این اتاق هستیم بیشتر با هم آشنا می شویم، صبحانه ی مفصلی می دهند و به نظر آماده ایم که به سمت "صفر مرزی" حرکت کنیم. این کلمه ای است که چند بار می شنویم، صفر مرزی.

  از خانه که بیرون می آیم پیرمردی محلی را می بینم که وارد می شود و به اتاق ها سر می زند، بعد هم  با یکی از مسئولین کاروان بر سرقیمت صحبت می کنند.مغازه ی کوچکی با سقف کوتاه حدودا 5/1 متری کنار پیاده رو هست که چیپس و آب و ... دارد.اتوبوس ها آماده اند  با پدر ، مادر و خاله ام در حال گفتگوییم ، شوق عجیبی دارم.معطلی زیاد است شاید هر سفر دیگری بود طاقتم طاق شده بود اما نه عجله دارم و نه نگران چیزی هستم.الحمد لله! سردی و گرمی اتوبوس و هوا تاثیر کمی دارند با اینکه پر توان در تلاطمند.

                                                                                                         ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 23:27 |

بسم رب المهدی (عج)

   از وقتی که از کربلا و نجف برگشتم در فکر بودم که خیلی چیزها از آنجا تعریف کنم ولی مدتی نتوانستم و فکر کردم که این کار لزومی ندارد اما بعد از اینکه نتوانستم خیلی از حرفها واحساساتم را با دیگران در میان بگذارم و البته بعد از اینکه دلم واقعا برای تمام آن زیبایی هایی که آنجا دیدم تنگ شد به قلم (از نوع الکتریکی اش) پناه آوردم.

پس بسم الله

سفرنامه ی کربلا و نجف-۱ 

 من برای انجام کاری به همدان رفته بودم و در همدان منتظر کاروان شدم٬ باران های شدید همه را غافل گیر کرده بود .دمای هوا به شدت پایین آمده و خوشایند بود٬لطیف و مطبوع.در رستورانی که اتوبوس ها برای شام ایستاده بودند به همسفران ملحق شدم٬راهیان کربلا. نماز مغرب و عشا را خواندیم و حرکت کردیم.

  مسیر بسیار زیباست با اینکه تاریک است مهتاب دره ها و کوه ها راه را تا حدی روشن کرده.Cd  زیارت عاشورا و مداحی امام حسین (ع) را گذاشته اند و هر کس آرام با خود زمزمه دارد.با بعضی از همسفران آشنا شده ام ،صمیمی هستند.کم کم شب از نیمه می گذرد و من که از سفری دیگر خسته ام چشمانم گرم می شود تقریبا همه به خواب رفته اند تا نماز صبح چند بار از خواب می پرم و هر بار ماه به من لبخند می زند، یکبار هم دیدم روی تابلوی سبز رنگی نوشته شده " کربلا 670 ".

  به کرمانشاه که می رسیم اذان صبح را می گویند، همه از خواب بر می خیزند، فکر کنم نام نمازخانه "راه کربلا " است. بعد از نماز احساس لطیفی دارم. به عراق نزدیک شده ایم.  کمی با همسفران هم صحبت می شویم و دوباره سوار اتوبوس می شویم  تا به سمت مرز مهران حرکت کنیم . از تنگه ی مرصاد هم می گذریم، تقریبا نمادی برایش درست کرده اند، شنیده ها و جریانات زیادی به سرعت از ذهنم می گذرند یاد خاطراتی می افتم که از این وآن درباره ی عملیات مرصاد شنیده ام و یک حس غریب ناگهان تمام وجودم را فرا می گیرد، تاریکی اطراف تصور یک کمین منافقین را به راحتی میسر می کند ، نفس راحتی می کشم همه جا امن است ، ماه باز هم به من لبخند می زند.

                                                                                                           ادامه دارد...

سلام علی آل یس.

+ نوشته شده توسط زهرا شاهد در جمعه 5 مرداد1386 و ساعت 3:30 |